صبحی از جمعه ها

روزی از آخر فصل بهار

چای می نوشیدم با عشق می نوشتم

از دل تنگی آتش سوخته تنها تنم

اینجا همه چیز نیست ولی بالا سری هست

در پایان جهانم نکند

گریه ای هست و دعایی پُشت سرم نیست

برکت رزق که دارم چرا ز باران دلم صله رحم به دلم نیست؟