ادعای غرورو قدرتمند بودن

روزی جوانی بین دوستان خود ادعای زور مندی می کرد اوقدی 150 سانت داشت باوزنی حدود55کیلوگرم یکی از دوستان او داشت تعریف می کردکه من الان دقیقاً دارم می بینم که چندنفر سرچهارراه باهم درحال حرکت  وگفتگوهستن حالا این چهارراه با این جمع دوستان چیزی درحدودبیش از700 متربطول فاصله داشت

جوانک که دید حرفی دربین دوستان خود ندارد فکر می کرد چه بگویدکه همه را جذب خود بکنه یکدفعه پرید توی حرفها گفت بچه ببیند چی می گم اگردرهمین میدانکه نشسته ایم یک حلقه ومیخ طویله فروکنید قول می دم با یک انگشت زمین زیرپاهتون همراه باخودتان بلند میکنم

همه زدند زیرخنده گفتن بهش بروعمو تودیگه کی هستی ،جوانک گفت همین که حالا می بینیدهستم شما قبول کنید ببیند چطور این کاررا می کنم

 

جوانک دید که کسی محل بحرفش نکرد فردای آن روزدراداره مالاریا (بهداشت )کارمی کرد سر کارکر بود هنگامی برای سم پاشی به یکی ازروستاها می رفت همراه باگروه کارگران توی وانت یک بشکه فلزی 200 لیتری سم همراه می بردن وقتی رسیدن به روستا خواستن  بشکه را از وانت پیاده کنن تا  سم بین گروه تقسیم کنن یه دفعه ازجلوی وانت پیاده شد،آمد  گفت کسی دست نزنه خودم پیاده اش می کنم من می گیرمش  شما بزارید فقطروی دستهای من، من می گیرمش بغل میارمش پاِیین

اونها هل دادن این هم زیر بشکه مونده بود نمی تونست کاری بکنه

خلاصه هم آنجا دادوفریاد کردفتح اش آسیب دیده بود بردنش بیمارستان عملش کردن ، یک ماه استراحت کرد

این بود داستان  آدم های  مغرور

منوچهر فتیان پور(راد)