خاطره ای از زیر خاک سر د آورد

پنجره باز بود

خاک بیرون ،فضای داخل را بُرد زیر خاک

چند گام برداشتم اندرونی هال

خاطره ای از زیر خاک سر د آورد و گریه اش بالا گرفت

گفت:سیلی برتو عشقت به تازگی نان باگیت زدند

فریب نخورد

وجدان پا گذاشت به فرار

بین دیوار ها سرجنبانید و اشکش خیابان بدرود را بشست

بخشی از رویاها در سرش درجا می زد گفت:

می دانم پشتِ این دل خسته آهی هست

شیاطین به زیر خاک خواهند رفت

خوشحال خواهی شد

# منوچهر فتیان پور "

عشق نادبده

مست از می تو گشتم ،هم صحبت نا بینایی

در سینه ام عجب عشقیست، درخلوت شیدایی

در دل نبود دیگر، جز جلوه ی ز رویا یت

سرمست از می تو گشتم ،ساقی انگاری

آن لحضه که بوسیدم ،گل صد غنچه ز لبهایت

این عشق چه غوغاست در محفل هر تقاضایی

هر دم که تو را دیدم، با عشق تو نوشیدم

یک لحظه ی حیرانیست در ظلمت تنهایی

خشکیده لبم امشب،در این بی آب و تکخانه

پروانه رها کردم ،در آتش عشق تادیده همراهی